به نام هستی بخش احساس
سلام بانو جان
صبح زیبای پاییزیت به خیر.
بازم ببخش که این آذرِ پاییزی، مراعات نمی کنه و فقط هم سردِ سردِ سرده!
یکی نیست بهش بگه، تو وظیفه ت اینه که برگریزون! بگیری. یکمی هم هوای خنک... یه جورایی مثل بهار و فروردینش که از اون طرف به زمستون چسبیده.
سرمای زیاد، وظیفه دی ماهه.
یکی نیست بهش بگه حالا که این قد سردی، یکمم ببار... یکمم از آبان یاد بگیر. از اون فرشته معصومی که برای همه بارید و فرق نذاشت. حتی رو سر اون آشوبگرایِ عامل دشمن.
یکی نیست بهش بگه...
ببخش که این آذر، مثل خودم لجباز و یه دنده س
البته که من بارها قول دادم و باز قول میدم، اگر خدا خواست و تو هم یک زمانی نظرت عوض شد و راهمون کنار هم، یکی شد، این قدر لجباز نباشم.
شاهدمم این مطالب و این آدم هایی که میان ببینن، امروز چی می نویسم. اون هم فقط برای تو... آدمایی که برای بعضی هاشون جالبه بدونن، سرنوشتمون چی میشه؟
سرنوشتی که از یه لحظه بعدش خبر ندارم و اگه هم بتونم خبردار بشم، شاید نبینم. چون می ترسم تو اون سرنوشت کنار هم نباشیم.
سرنوشتی که خدا، تو همین بین الطلوعین ها، تقدیرش می کنه و به خصوص تو اون شب قدر هر ساله...
راستی! با اینکه امروزم تنبلی کردم و ساعت چهار و خورده ای صبح بیدار شدم... اما دوباره خوابیدم... بعد ساعت پنج و شاید ده دقیقه دوباره بیدار شدم و بازم خوابیدم...
اما از ساعت شش و بیست و شش دقیقه دیگه نخوابیدم و کمی از این بین الطلوعین رو درک کردم.
کمی از زمانی که سپیده صبح، در شرق طلوع می کنه تا برسه به زمان طلوع خورشید. زمانی که بالاترین تاج های خورشید، چون خارهای طلایی، از افق دور دست شرقِ زمین، بیرون میزنن و اولین شعاع نورانی شون رو، تا انتهای افق غربی، امتداد می دن.
البته که چنین صحنه ای در اینجا قابل روئیت نیست.
حتی اگه این ساختمونای سر به فلک کشیده نبودن، این کوه های افراشته، جلوی اون اولین پرتو ها رو میگیرن.
چنین صحنه ای رو میشه مثلا تو یک کویر پهناور دید. کویری که تا شعاع دست کم ۵ کیلومتر، جز زمینی صاف ازش دیده نشه.
اگه در چنین کویری باشی، صحنه زیبای طلوع خورشید رو می تونی ببینی... البته باز هم به شرط اینکه، ابری، مزاحم رخِ خورشید نشده باشه.
بله بانو جان... امروز یه نیمچه موفقیتی بدست آوردم... و زمانی که مجبور نبودم بیدار باشم، به نفسم غلبه کردم و بیدار موندم...
باید رو این اسب سرکش خیلی کار کنم. باید رامِ رام بشه. دیگه نباید از پشتش بیفتم. چون آسیبی که می بینم، خیلی بیشتر از حتی شکستگی استخوان لگن! طول می کشه تا درمان بشه.
...
بانو جان... انگار هنوز اینترنت موبایلی استان تهران وصل نشده. شاید چون مرکز توجه دشمن هست و هنوز اجنبی ها، چشم امید دارن تا آتش زیر خاکستر رو تا سرد نشده، مجدد روشنش کنند.
اما بالاخره کاملا خاموش میشه و دوباره، زمستان بیاد ماندنی فرا میرسه. زمستان و بهمنی که برای همه بهار شد و برای من ویژه تر!!!
بهمنی که سالگرد ابراز علاقه واقعیم به توئه.
یعنی ممکنه تو این سالگرد، اتفاق های خوبی رقم بخوره و خداوند و تو، بازم ویژه بهم لطف کنید؟
بازم اعتماد کنی و بذاری یک بار دیگه برای عرض ادب و عشقِ بی آلایش، خدمت برسم؟
کاش بذاری بانو...
کاش بذاری تا بتونم یک بار دیگه نشون بدم، افسانه های عاشقانه، سرانجامشون وصال میشه...
کاش بذاری...
کاش اگه نمی ذاری، خداوند، برگه امتحانم رو ازم بگیره و بگه کافیه!
بگه زیادی هم نوشتی و نگران نمره نباش که قبولی...
بگه حالا باید به مقطع بالاتری که تا ابدیت امتداد داره فکر کنی
بگه اونجا دیگه امتحان نیست و سیستم آموزشی، تمام پژوهشیه!!!
فقط باید پژوهش کنی و زیبایی ها رو ببینی و فریاد بزنیشون.
بگه ...
دعا می کنی بانو جان؟
دعا کن یا لایقت بشم و تا انتهای دنیا همراهیت کنم
یا این که خداوند بگه وقت تمام... مراقبین اجرای بندِ فُلان.
محتاج دعاتم بانو جان
التماس دعا
بازم صبح قشنگت به خیر
صبحت به خیر قشنگ ترین آرزویم تا ابد
دوستدار همیشگی تو
باغبان
فبه نام هستی بخش احساس
سلام بانوی مهربانم
سلام نازنین
حالت چطوره؟
خوب هستی؟
نمی دونم امروز چرا هنگ کردم و نمی دونم چی بنویسم.
اومدم از وصل نشدن اینترنت موبایلی بنویسم، دیدم که چی؟ البته که انشاءالله وصل بشه و تو هم بتونی به فضای بازِ مجازی دسترسی داشته باشی.
فضایی که حق همه مون هست، اما به خاطر این اراذل اوباش داعشی که امنیت مون رو به خاطر انداختن، مجبور شدیم، مدتی از این حقمون دور بمونیم. از این فضایی که می تونه فضای تبلیغی مثبتی برای ما باشه.
فضایی که می تونیم از طریقش، واقعیت کشور و فرهنگ و علم و... مون رو به تمام دنیا نشون بدیم.
اما همین فضا، وقتی مسموم بشه، درست عکس هرچیزی که واقعیته، از ما به دنیا منعکس می کنه.
به جای ایرانی دست و دلباز و مهممون نواز، یک عده خشونت طلبِ بی همه چیز و هتاک، می شن نماینده ملت ایران.
...
کاش فقط همین وقتا بود که از ملت ما، تصویر سیاه به دنیا عرضه می شد.
متاسفانه، محرم و عاشورا هم که میشه، یک عده تندروِ پیروِ اون آخوند انگلیسی، شیرازی ملعون، از قمه زنی هاشون، این فضای مجازی رو پُر می کنند.
پس، از دین مون هم تصویر سیاهی منتقل می شه. از اسلامی که تو این عصر، ناب ترین اسلامی هست که نزدیک به اسلام واقعی ناب محمدیه.
...
بانوجان... داشتم می گفتم که هنگ کرده بودم و می خواستم از اینترنت بگم... اما همین رو که گفتم، نطقم باز شد. از اینترنت رسیدم به امنیت... امنیتی که برام خیلی مهمه تو همیشه دارای اون باشی. همیشه در امنیت کامل... امنیت زیر سایه پدر و مادر...
امنیتی که من برای تامینش، حاضرم هزار بار بمیرم و زنده بشم و بمیرم، تا بتونم، دست کم برای اونایی که دوسشون دارم، به خصوص برای تو، تامینش کنم.
بانو جان... می دونی الان تلویزیون چی پخش می کنه؟ از شهید مدافع امنیت شهریار داره میگه. از شهیدی که هم تیر زدن بهش و هم چاقو به قلبش فرو کردند. اونم وقتی که هیچ سلاحی همراهش نبوده و می خواست با به اصطلاح معترضین، صحبت کنه و جلوی خشونتشون رو بگیره.
اما نمی دونست. نمی دونست اونا معترض نیستن. اونا حتی بدتر از براندازهای سال 88 هستند. نمی دونست، اونا فقط اومدن که بزنن و بکشن و خراب کنن و هیچ چیزی حالیشون نیست... چه برسه به حرف حساب.
آره بانو جان... این ها رو داره تو تکرار برنامه بدون تعارف می ذاره.
بدون تعارفی که به صورت ویژه پخش شد و در پخش اصلیش، گوینده خبر هم بعد از دیدنش، گریه ش می گیره... بدون تعارفی با خانواده مرتضی.
مرتضی ای که رفت تا نه تنها زن و بچه ش، امنیت داشته باشن، بلکه ما هم در امنیت بمونیم.
حتی من یک لا قبایی که لیاقت رفتن هم ندارم...
بانو جان... تقریبا هیچ وابستگی به این دنیا ندارم... به جز تو... نه به درس و نه به مال و نه به چیزی دیگه... فقط و فقط تنها وابستگی و دلبستگیم تویی...
حالا هم که می بینم خداوند و تو فرشته مهربونش، اجازه نمی دید، همراهی تو قبول کنم، خیلی راحت می تونم برم... خیلی راحت منم می تونم بشم یکی مثل همین مرتضی... آره بانو خیلی راحت... خیلی خیلی راحت...
اما...
اما وقتی می بینم امروز هم، خواب صبح و خواب بعد از ظهر بهم می چسبه، می فهمم که خیلی راحت نیست. همین خواب، یه نوع دلبستگی شده برام... حتی اگه برای فرار از درد فراقِ از تو باشه.
همین خواب...
اما جالبه که می گن کم خوابم... شب ها دیر خوابم می بره و روز ها هم خوابم سبکِ سبکِ
بانوجان... یعنی ممکنه، این دلبستگی نباشه... یعنی ممکنه علاقه به خواب، فقط برای فرار از درد فراقِ از تو باشه؟
خوب که فکر می کنم و خودم رو در رویا همراهِ تو می بینم، می بینم که خستگی ناپذیر شدم و شب و روز برای رفاهِ تو تلاش می کنم.
می بینم که خواب رو به بازی می گیرم...
می بینم که دوباره یکی از آرزوهام اینه که هیچ وقت خسته نشم و خوابم نگیره... میبینم که به خدا می گم اگه جانشین تو هستم، خب این صفت سلبیه (این خواب رو ) از من بگیر و بگذار همیشه هوشیار باشم... بی وقفه در حرکت و تلاش باشم...
بگذار برای محبوبم کار کنم... بگذار دنیای محبوبم رو زیباتر کنم
آری بانو... پس فکر کنم میشه امیدوار باشم که به خواب هم دلبستگی ندارم...
و تنها دلبستگیم تویی...
و برای نزدیک تر شدن به این دلبستگی، چه راهی بهتر از مرگ... مرگی در قالب شهادت؟
این طوری، می تونم در آسمون کوی تو پرواز کنم. می تونم هرشب بیام پشت پنجره اتاقت و برات لالایی بخونم... یک لالایی که واضح ترین پیامش، آرامش و امنیت توئه.
یک لالایی که زیباترین شب به خیرها رو در خودش جا داده
یک شب خیر صمیمانه.
یک شب به خیری که دیگه اون موقع، همه باور می کنن چشمداشتی پشتش نیست. تو هم باور می کنی که دوستت دارم و داشتم و خواهم داشت... اون هم دوست داشتنی بدون چشم داشت.
امشب سایه ای از اون شب به خیرها رو بدرقه چشم های نازنینت می کنم.
شب به خیری که صداش به عمق قلبت نفوذ کنه و تا صبح، فقط و فقط خوابای خوبِ خوب ببنی.
شب به خیر زیباترین آرزویم تا ابد
شب به خیر بانو
دوستدار همیشگی تو
باغبان
به نام هستی بخش احساس
سلام
صبح به خیر نازنین بانوی من
صبحی دیگر از پاییز و از ماهِ آذرینش
یک صبحی که انگار آسمان برای باریدن برف هایش دو دل است.
نمی دانم بانو
آذری ها خسیس نبودند و نیستند
هر فال و طالعِ حتی من در آوردی را نیز نگاه کنی، در آن نوشته آذری ها دست و دلبازند.
اما نمی دانم نمی دانم این ماهِ مان چرا اینقدر خِست به خرج می دهد؟!
البته در سرما دادن رکورد شکسته و حسابی دست و دلبازی می کند.
یادش به خیر ...
همین چند روز پیش بود. شاید کمی بیشتر از یک هفته...
فرشتگان موکل ابرهای آبانی تو، یک صبح با نشاط با کلی برف رقم زدند.
یک برف درست و حسابی.
برفی که باز هم شهرداری را غافلگیر کرد.
نکند شهرداری هم ما را غافلگیر کند و روزی، او هم میترا استاد خودش را به قتل برساند؟
میترا استادی که بخور بخورهای شان را دیده و رازهای مگو در سینه حبس کرده؟
...
یادش به خیر که البته شاید به قول دیبی، یادش به شر... آن روز
بعد از ظهر شده بود و ما مشغول حمل خرده ریزهای اسباب کشی...
وارد اتوبان امام علی شدیم و حسابی ترافیک بود...
البته من دیر تر به جمع پدر و خواهرم ملحق شدم.
قبلش در امام زادگان پنج بودم و پیاده رفتم به سمت اتوبان و اون ترافیک شدید.
اولش فکر کردم ترافیک ناشی از برف صبح هنوز تموم نشده.
اتوبان رو برعکس میرفتم به سمت ماشین.
ماشین ها در ترافیک کاملا قفل شده، گیر افتاده بودن.
دریغ از میلیمتری جابجایی.
درست مثل سریال ساعت برنارد، همه چی متوقف شده بود.
هر چند ماشینی که رد میشدم، یکی می پرسید چی شده و منم به هوای برف و راهبندون صبح، می گفتم ترافیک از برفه.
یکی گفت میگن اغتشاش شده...
گفتم من که چیزی ندیدم...
... تا اینکه رسیدم به ماشین و لابلای اسباب های باقی مونده، به زور چپیدم.
حالا منم شده بودم اون آدم هایی که برنارد با ساعتش متوقفشون کرده بود.
و برنارد شده بود اون دختری که لا بلای ماشین ها در رفت و آمد بود و سلفی و فیلم می گرفت.
به قیافش نمی خورد برانداز باشه.
فوق فوقش یک هیجان زده از این حجم ترافیک... یک ندید بدید تمام عیار...
...
کم کم انگار برنارد رضایت داده بود و ساعتش به جای توقف، زمان رو کند کرده بود.
سانتی متر سانتی متر جلو میرفتیم و آن خانم هم برای خودش جولان می داد.
تا رسیدیم نزدیک پُلی که اراذل، از آنجا اتوبان را بسته بودند.
تحمل پدرم تمام شده بود و شروع به بوق زدن کرد.
بقیه هم همراهی کردند.
انگار نیروی انتظامیِ مترسک، رضایت داد تا اراذل را متفرق کند و ناگهان راه باز شد.
بازِ باز...
شاید هم برنارد رضایت داده بود و ساعتش، زمان واقعی را نشان می داد.
هر چه بود بالاخره نجات پیدا کردیم.
هم از آن اراذل و هم از آن محیط قمه کش ها
و اکنون باز هم خداوند فرصت نوشتن برای تو را دوباره داد.
فرصت لَختی بیشتر ماندن در دنیا...
فرصتِ گفتنِ صبح به خیری دوباره به فرشته نازنینم
صبح به خیر بانو
دوستدار همیشگی تو
باغبان
به نام هستی بخش احساس
سلام بانو جان
حالت خوبه مهربان؟
بالاخره تموم شد. اغتشاشات تموم شد و اینترنت هم آزاد...
راستی به تو، تو این مدت چطور گذشت؟
می دونی ؟ اگه اینجا هم بسته بود و نمی تونستم بنویسم، هرگز نمی تونستم این بی اینترنتی رو تحمل کنم.
اینجا نوشتن برای تو، وقتی که دوباره مجاز به دیدارت نشدم، برام خیلی مهمه. اینجا نوشتن به امید اینکه روزی اینا رو می خونی...
یا اگه هم نخونی، بالاخره اینجا تو این دفتر، ثبت می شن و یادگاری از یک عاشق مدعی عشق واقعی به جا می مونه...
...
بانو جان... می دونی تو روزهای آشوب، آماده بودم تا اگه با یکی از آشوب طلب های قمه به دست روبرو شدم، مقاومت کنم؟ حتی به قیمت مرگم؟
اگه سوار ماشین بودم و تهدید می شدم، قصد داشتم از روشون رد بشم و لاشه نجسشون رو همرنگ آسفالت خیابون کنم؟
بانو جان... این ها انگار آماده بدترین جنایت ها بودند. فکرش رو بکن، کتابخونه ای که هیچ ربطی نه به بنزین داشت و نه به دولت و... کتابخونه رو هم آتش زدند.
یکی از دوستام می گفت: اینا شبیه 28 مرداد عمل کردند. کودتای علیه مصدق. کودتایی که اراذل اوباش، با ایجاد رعب وحشت، مصدق رو به زیر کشیدن و اون خاندان عیاش و هرزه رو دوباره به تخت نشوندن.
بانو جان... این ها حتی از فتنه گرهای 88 هم بدتر بودند. شنیدم می خواستند به ذخیره استراتژیک غله و دارو، حمله کنند و اونجا رو هم به آتیش بکشن.
پس هرگز دغدغه مردم نداشتن.
اومده بودند ملت رو دوباره به دوران قحطی زمان جنگ جهانی بکشونن. بعد هم برگردن در آغوش اربابانشون... البته اگه آغوشِ بازی، در انتظارشون می بود.
شنیدی که اون مرتیکه ضد ایرانی درجه یک... اون احمق درجه یک... جان بولتون، حساب توئیترش رو بسته بودن. اون سگ وفادار آمریکا که هیج وقت پارس کردن علیه ایران رو فراموش نکرده...، حتی به اون هم رحم نکردن.
بعد این اراذل اوباش، توقع دارن با یک بار پاچه گرفتن از مردم ایران، در آغوش باز آمریکا، آروم بگیرن؟
بانوی عزیزم... این ها هم تموم شدند انشاءالله
اما تو باز هم مواظب باش. مثل همیشه که مواظب بودی و هستی.
مثل همیشه، با صدقه و دعا و توکل به خدا، از خونه خارج شو... که خداوند، هرگز بندگان خوب و مهربونش رو تنها نمی ذاره.
...
بانوجان... اگر ما مردم درست رفتار کنیم و درست انتخاب کنیم، انشاء الله این امتحانات، آخرین امتحانات هست و به زودی چهره مهدی موعود رو خواهیم دید. چهره ای که همه مظلومای عالم، انتظار دیدارش رو دارن
می بینی بانوی عزیزم...؟ می بینی که در تمام عالم، ایران تنها جزیره با ثبات، با این همه دشمن هست . اون هم با دشمنانی که دورتا دورش، رو محاصره کردند.
و با تمام این ها، حتی روز به روز هم پیشرفت می کنه. حتی با وجود این همه بدخواه و جاسوس که در بالاترین مراتب دولتی، نفوذ کردند.
همه این ها رو که ببینیم، می فهمیم که امام زمان، حافظ این ملت هست و نگاه ویژه ای به این ملت و کشور داره.
پس... در این صورت، وقتی که این همه سرمایه گذاری روی ملت ما کرده، منطقی نیست که نهایت راه ما، چیزی جز ظهور باشه.
بانوی من...در این حوادث دنیای امروز، در عین مراقبت و مواظبت بیشتر، اما هرگز نترس و نگران نباش... فقط تماشا کن ببین خداوند چه زیبا، سلسله وار حوادثی رو پشت سر هم قطار می کنه تا به ایستگاه ظهور برسیم.
و بعد با خیال راحت، بدون هیییچ دغدغه ای، منتظر روزهای خوش و خوشتر باشیم.
روزهایی سرشار از عدالت. روزهایی که حتی فرمانده هان خطاکاری که در جنگ های آخرالزمانی، رشادت ها داشتند، با سخت ترین مجازات های عادلانه روبرو می شن و این طوریه که دیگه هیچ آهی از نهاد هیچ مظلومی بر نمیاد...
...
بانو جان...آخرین دقایق دومین روز آذر و شصت و دومین روز از پاییزمان را می گذارنیم.
ببخش که ماهِ من، این قدر بی رحمانه، از سرما، می سوزاند. باور کن قصدش آدم های مهربانی چون تو نیست. قصدش، سوزاندنِ از سرمایِ ظلم های آتشین است.
پس تو بیشتر بپوش و بیشتر مراعات کن... احتمال سرما و سوزش بیشتر هوا وجود دارد. احتمال زمستانی زودهنگام...
طبیعت که پا به پای ما آدم ها، پیش نمی رود!
او مدت هاست بوی یار شنیده و به استقبالش شتافته. برای همین زمینش را بیشتر می لرزاند، آبِ باران و برف را بیشتر می باراند و با سرما، قصد ذخیره بیشتر دارد.
او باید همه چیز را آماده کند تا وقتی که فرمان اربابش، مهدی را شنید، سمعاً و طاعاتاً همه چیزش را در اختیار مهدی بگذارد. تمام ثروتش را ... تمام آب هایش را...
او باید آماده باشد تا به فرمان مهدی، تمام زمین را چون چمن زار، سبز گرداند. تمام چشمه ها را جاری سازد. تمام گنج های زیر زمین را نمایان سازد...
پس منتظر نمی ماند تا ما آدم ها، آمادگی این تغییرات سریع را داشته باشیم...
پس ناگزیر است... جان بگیرد... حتی جان بی گناهانِ در سرما را...
البته که جزای این ها پای این دولتیانِ قدرت و شهوت پرست، نوشته خواهد شد. دولتیانی که قرار است آن جهان، خداوند حسابی از خجالتشان در آید.
بانوجان... به قول امام اول مان. علی، در میان این فتنه ها باید همچون شتر دوساله باشیم که سواری ندهد .
بانوجان... باز هم مواظب خودت باش. روزها که بیرون می روی، لباس بیشتری بپوش. شب ها زودتر به خانه برگرد و به توکل به خداوند، از هیچ چیز نترس
شبت به خیز بانوی مهربانم
شبت به خیر فرشته نازنینم
دوستدار همیشگی تو
باغبان
به نام هستی بخش احساس
سلام
سلام به زیباترین آرزویم تا ابد
صبحت به خیر بانوی من
صبحِ روزی که باز هم نشد، چنانچه باید، سحرخیز باشم تا کامروا بشم.
انگار تا چوب و اجباری بالای سرم نباشه، شیطان بسیار تمیز و عالی، قانع ام می کنه که: یکم دیگه بخواب...
مثلا امروز این طوری گفت: ببین ساعت هنوز پنج و نیمه. تازه اذون گفتن. الان با این حالت خواب آلود پاشی نماز بخونی، این خواب آلودکی تا آخر روز باهات می مونه و سردرد میشی و هیچی رو درست یاد نمیگیری. ببین تا شیش بخواب. حالا خوابِ خواب هم نه. فقط چشاتو ببند...
و همین که چشامو بستم و باز کردم، ساعت شده بود ۶:۲۰ دقیقه :(
اما نه بانوی من.
می خوام فردا رو بهتر از امروز از خواب بیدار شم. زودتر و سرحال تر و سحرخیز تر.
آخه میگن روزی رو همین موقع ها، تقسیم می کنن و اونایی که خواب بمونن، کمترین روزی بهشون میرسه.
راست هم میگن. دیدی آدم های پولدار و موفق رو ؟
دیگه ته تهش شش صبح بیدارن. یک یا علی میگن و با توکل به خدا، میرن دنبال روزی شون.
خدا هم بهشون فراوون روزی میده.
حتی اگه از صفر شروع کنن.
من یکی از بزرگترین ایرادهام، همینه بانو.
این رو اصلاح کنم که می تونم، اون وقت، فرشته های روزی رسون، به من هم اون بهترین روزیِ روزم رو میدن و من هم می تونم، به سمت ثروتمند شدن برم.
به سمتی که به یک سوم لیاقت همراهی با تو برسم.
به سمتی که وقتی تقاضای دیدار کردم، دست کم بیشتر فکر کنی و برای جواب منفی به دیدارمون، بهونه خوبی نداشته باشی.
...
...پاشم برم مخابرات تا خط تلفنم رو وصل کنم.
یه وقت اون مردک، نشونی جدیدمون رو پیدا نکنه! و بخواد مزاحمتی برای خانواده ایجاد کنه.
هرچند اونم مثل هم محلی هاش لاف زن درجه یکیه.
اما خب، بعضی وقت ها نیروی حسادت و خساست! خیلی می تونه قدرتمند بشه.
خدا رو شکر با کپی کارت ملی، کارم داره راه میفته.
حتما یادم باشه، فال شیخ بهایی بگیرم تا انشاءالله کارتم پیدا بشه.
قراره اگه پیدا شد، شیرینی بدم
کاش تو هم اینجا بودی و وقتی به لطف حضور تو ، پیدا میشد، تو هم در این شیرینی سهیم می شدی.
شیرینی که ارزش معنویش (یک لحظه لبخند از ته دل) می ارزه به کل دنیای مادی.
با این حال اگه پیدا شد، تو هم در این جشن سهیمی بانو ...و لبخند تو ارزشمندترین، دارایی من خواهد بود.
کاش بتونم لبخندت رو هر روز ببینم.
مثل اون دختر کوچولویی که بیدارت میکنه و تو زیباترین لبخندهات رو تحویلش میدی و اونم کلی ذوق می کنه.
...
کاش...
صبحت به خیر عزیزتر از جانِ ناقابلم
دوستدار همیشگی تو
باغبان