به نام هستی بخش احساس
سلام بانو!
سلام دُوری!
سلام ماهی فراموشکار!
بعد از حدود 6 سال شاید یکمی کمتر
منظورم از 5 بهمن 97 هست که جرات ابراز علاقه مجدد بعد از حدود 6 یا 7 سال کردم و احساسم این بود تو اون وعده خداوند برای من و من همون سوار اسب سفید تو هستم.
بعد عشق و دلبستگی ام به تو در این مدت طولانیً، نمی دونم یهو چی شد؟
یهو حدوداً از یه هفته پیش انگار خداوند اون کلید یا دکمه مخفی که تو هر انسانی حتی لجباز فقط و فقط دست خودشه رو زد و به یکباره حس کردم درگیری ذهنم نیستی
یقیناً اگر دکمه دست خودم بود، این اتفاق نمیفتاد. حتی با اینکه می دونستم همسفر دیگه ای گزینش کردی.
اما خب اونقدر دوستت داشتم که نمی شد فراموشت کنم. حتی شده در ماه میدیدمت مثل فرهادی که شیرینش رو میدید. اما دل کندنی در کار نبود.
پس خدا تصمیم گرفت دعای تو رو مستجاب کنه.
البته نه در حد ایجاد حس تنفر از تو.
فقط در حد اینکه اگر روزی دوباره عاشق شدم، با پروراندن تو در ذهنم، به عشق جدید، ظلم نکنم.
این روزها هر ساعت خودم رو چک میکنم و هنوز باور نکردم که از دلم بیرون رفتی!
اونم به یکباره.
که اگه دست خودم بود، به تدریج کمرنگ و کمرنگ تر میشدی.
اما دست خدا بود و در حالی که هنوز البته غیر مجاز، دوستت داشتم، یه دفه خداوند تو رو ز دلم بیرون راند.
حالا می تونی با خیال راحت در کنار همسر و احتمالاً فرزند یا فرزندانت، زندگی رو سپری کنی.
بدون نگرانی از اینکه دل مرد نامحرمی گیر توئه. بدون هیچ عذاب وجدانی. بدون...
یادته سال ها پیش اینجا نوشته بودم تو رو تا ابد دوست خواهم داشت؟
حتی در سرای آخرت. اونجایی که تو تو باغ آقاجونت هستی و من تا ابد پشت در باغ، بست نشستم به امید روز پذیرفته شدن؟
اینکه الان دیگه اینو هم نمیگم نه به خاطر دروغم در عشق به توست. نه
اینو فقط و فقط به خاطر اراده خدا می دونم که بالاتر از اراده های ناچیز ماست.
که اگه خدا می خواست، اراده می کرد تو به من شدیداً علاقه پیدا کنی و آینده، آینده زندگی ما دو تا بود.
اما همون طور که گفتی خدا، خدای تو هم هست و بین خواست من و تو، خواست تو رو صلاح دید و بعد حدود 5 سال عذاب شب و روزم، بالاخره تو رو از دلم گرفت.
بگذریم
انگار اعداد اول زندگی من یک بار دیگه بهم پشت کردند و نذاشتن دنباله زیباشون رو پیدا کنم.
بگذریم
امشب، شب سالگرد تولد توست. شب 19 آبان ماه. تولدت مبارک بانو
راستی می دونستی اون اتفاق دوران کودکی که برات تعریف کردم نیز تو یک شب نوزدهم دیگه اتفاق افتاده بود؟
شب نوزدهم رمضان
اون شب هم تا دم مرگ رفتم
بگذریم
بیشتر از این کلام رو طولانی نکنم و کلمات رو در جایی که دوست ندارند، به خدمت نگیرم. کلماتی که لیاقت لحظات شاد رو دارن
خدانگدار
پایان
به نام هستی بخش احساس
امروز ۲۶ اسفند ۱۴۰۲، احتمالا آخرین روزی باشه که در سال ۱۴۰۲ میام به محل تحصیل و کار
و برای اولین بار ساعت ۷ اومدم
من بودم و مسئول دفتر رئیس
و الان اومدم در سالنی که فکر می کنم، خداوند دعوتم کرد.
چه بسا اگر به طهارت نیاز پیدا نمیکردم و مطهر! نمی شدم، بعد از خوردن سحری، مثل همیشه عاشق خواب میشدم.
پس عاشق بیداری شدم و یکمی پس از طلوع خورشید، به سمت اینجا (محل کار) محل دعوت خداوند حرکت کردم.
امروز هوا جور دیگه ای بود. هم عطر و هم شکل آسمونش.
شکل ابرهای کمی تا قسمتی تیرهِ بارانیش.
انگار اومده بودیم از هم خداحافظی کنیم.
و من در عوض توجه به روح نا آماده ام برای رفتن، نگران پاکیزگی جسمم هستم که نکنه همین طور بمونه و آبرو برام نذاره.
میدونم شاید وسواس باشه. اما چه خوبه که تمیز باشم و برم، نه؟
ببینم چی میشه حالا
به نام هستی بخش احساس
دقیقا چنین روزی یود
یک قرار عاشقانه
یک دیدار بی نظیر
یه انتظار شیرین و دلنشین.
من بودم و شاخه گل رزی قرمز در دست و در جستجوی محبوب
نگاهمان که در هم دوخته شد، من بودم که ندیده شناختمش و او که با لبخند زیبایش پذیرایم شد.
یادش به خیر خجالتم را که نمی گذاشت شاخه گل را تقدیمش کنم
یادش به خیر جعبه دستمال کاغدی واسطه را
یادش به خیر آن خانم مهربان کناری را
یادش به خیر کبوترهای امام زاده صالح را
یادش به خیر از گفتن ها و شنیدن ها
یادش به خیر
یادش به خیر
یادش به خیر.
شاید گناه باشد بیشتر بگویم
پس فقط باز هم یادش به خیر
به نام هستی بخش احساس
دقیقا ۵ سال پیش، مث چنین روزی بود که پس از ماه ها گفتگو و به بهانه های مختلف، و پس از اینکه فهمید، به کسی از میان دوستانمان، علاقه مند شده ام، اولین پست این وبلاگ را نوشتم و نوشتم برای تنها خواننده ویژه.
و نوشتم از باغبان پیری که در خدمت آقاجان و خانم جان ش استخدام شده و قرار است در بهشت برین، در آنجایی که این دو عزیزش در زیر سایه رحمت خداوند، روزی می خورند، من هم در کنار مزین کردن باغ رویاهایش در آنجا، خوشه چینی کنم.
تا اگر خداوند خواست و بعد ۱۲۰ سال بلکه بیشتر، نوبت او هم رسید، من هم در کنار عزیزترین میزبانانش، خیر مقدم گویم.
و نوشتم...
و این طور شد که ناگهان فهمید.
فهمید جسارتِ من بی سواد و خام راه عشق، دلداده اش شدم.
فهمید قلب آبینِی که برایش شرح داده بودم، پس از تحمل ظلم و جور زمانه، گذَشته را به خاکستر بدل و خاکستر را به باد فراموشی سپرده و اکنون عشق اول و آخرش اوست.
و فهمید و ...
و وای که چه زیبا روزی بود
و وای که چه نعمت بزرگی
و وای که...
...
و گرامی باد آن روزگار شیرین تر از عسل و سپید تر از شیر
روزگاری که شیطان به سان ماه رمضان پیش رو در غل و زنجیر شده بود و هرچه در آتش فتنه می دمید، گوشم بدهکارش نبود.
بگذریم که زود گذشت و انگار آن روزگار بر نمیگردد.
نوبتی هم باشد نوبت من است تا زودتر بروم و آرامش را به روانش ببخشم.
بروم ان شاءالله در بهشت
در جوار حاج آقا و مادر
در جوار آن مادر دیگر و همسرش
در جوار دایی محمدم
در جوار عمه، دختر آن عمه دیگر و شوهران هر دو عمه ام
در جوار خاله نسرین
در جوار...
در جوار آقا جان و خانم جان تو
در همان خانه ویلایی با آن باغچه زیبا و در آن نیم طبقه ای که پنجره اش لب به لب حیاط می دهد و دنج ترین زندان انفرادی دنیاست.
۵ بهمن ۹۷
به نام هستی بخش احساس
امشب که در حال تموم شدنه، شب آرزوهاست
شبی که فرشته ها میان زمین و آرزوهایی که حتی تو دل آدماست رو می خونن و از خدا برآورده شدنشون رو می خوان
حتی شاید آرزوهایی که آدما یادشون رفته از اون کنج اعماق ذهنشون به قلب بیارنش
امشب منم کلی آرزو دارم
آرزوی ظهور مهدی صاحب زمان
آرزوی امنیت و اقتدار روزافزون کشورم
آرزوی آرامش مسلمونا
آرزوی آرامش خودم و خانواده م.
راستی دقت کردید که آرامش، اصلی ترین آرزو و هدف همه آدماست.
آرامش همه جانبه
آرامش کامل
این آرامش اگه باشه، قطعاً مشکل مالی نداری. چون مشکل مالی باعث از بین رفتن آرامش میشه
قطعاً مشکل معنوی هم نداری.
قطعا احساس خوشبختی می کنی
قطعا کسی اذیتت نمیکنه
قطعا شکمت سیره
قطعا خوشحالی
قطعاً...
امشب برای هر دومون آرزوی آرامش می کنم.
بله با تو هستم
تویی که شاید بازم اینجا سر بزنی و ببینی هنوز هم ناآرامم
هنوزم ...
بگذریم
راستی اگه آرامش من و تو در اونه
کاش اون آرزوت که خدا هنوز مستجاب نکرده برآورده شه.
البته اگه منم به آرامش میرسم
آخه هر وقت آرزوی مرگ کردم، خدا دلهره عجیبی به دلم انداخت و پشیمونم کرد
بازم بگذریم
شب آرزوهات به خیر