روز شصت و نهم (دعای سلامتی)

به نام هستی بخش احساس

سلام بانو

سلام فرشته نازنینم

می دونم حالت خوب نبوده... کاش صبح که برای نماز بیدار میشی، دیگه خبری از بیماری تو بدنت نباشه. هم تو بدن تو و هم تو بدن اون عزیزتر از جانت...

بانو جان، برای عزیزتر از جانت رو نمی دونم.... اما برای تو شاید اغراق نباشه که بگم: خدا از روی دوست داشتنت چند ساعتی بیمارت کرد تا بیشتر باهات صحبت کنه...

البته که فرشته ها خدای مهربون رو فراموش نمی کنن هیچ وقت... اما خب برای اینکه خدا دعای زیباتری از زبون فر شته ها بشنوه، گاهی به اونا هم بیماری میده.

مثل دیشب که به تو بیماری داد...

دیشب هم تو بیمار بودی و هم اون کوچولوی عزیزتر از جانت...

پس حتما قشنگترین دعاهای سلامتی رو داشتی... پس حتما دعا برای سلامتی خودت یادت رفت و با مریض شدن خودت، بیشتر نگران اون کوچولو شدی

و این، اون قشنگ ترین صحنه ای هست که خدا دوست داره ببینه و به فرشته های دیگه نشون بده و باز هم تکرار کنه: فتبارک الله احسن الخالقین...

فتبارک الله چون انسانی آفریدم دارای بُعدی فرشته گون... اما این بُعد می تونه تا بی نهایت رشد کنه و تا بی نهایت به سمت من بیاد و هر چه بیشتر شبیه خودم بشه.

بانو جان در این دم دمای صبح روزِ نهم یا روز شصت و نهم، از همین راهِ البته نه چندان دور برات دعا میکنم و از خداوند می خوام سلامتی کامل هم به خودت و هم به اون کوچولو بده... 

از خدا می خوام دوباره حالتون خوب بشه و دوباره عاشقانه در آغوشش بگیری... البته با لبخند و نه اشکی که نگرانی به همراه داشته باشه...

انشاءالله که خبر سلامتیتون رو می شنوم امروز

منتظرم بانو جان

منتظر شنیدن دوباره زیباترین صدا

منتظر شنیدن زیباترین موسیقی عالم که از هنجره تو خارج میشه.

پس لطفا زودتر خوب شو. زود خوب شو که طاقت ندارم...

زود خوب شو عزیزتر از جانم.

کاش درد و بلای هر دو تون به من منتقل بشه و شما دوتا، از روز اول هم بهتر بشید.

منی که برای این دنیام به غیر با تو بودن، هیچ برنامه ای ندارم.

منی که از خدا ماه ها تمنا کردم و آخرش گفت بچش درد فراغ رو...

پس چه خوب میشه اگه به جای شما دو تا من برم بانو...

در عوض شما دو عزیز، سلامتی تون رو به دست بیارید و باز هم، دنیا رو از عطر حضورتون پُر کنید.

...

به امید سلامتی تون

باز هم صبح به خیر

صبح به خیر به دل نازکترین فرشته خدا

صبح به خیر به صاحب زیباترین صدا که حتی گنجشکا هم از این صدا، صبح ها به وجد میان و ترانه های جدید سر می دن.

صبح به خیر عزیزتر از جان ناقابلم

دوستدار همیشگی تو

باغبان

شب شصت و هشتم (تعطیلی)

به نام هستی بخش احساس

سلام فرشته مهربونم

سلام عاشق تر از مادر حتی، نسبت به اون کودک دوستداشتنی و کوچولو

سلام جانم

بانو جان دیدی آلودگی امان نداد و حتی دانشگاهی ها رو هم تعطیل کرد... تعطیل و البته خوشحال...

درست مثل خوشحالی اون دانش آموزی که امروزبا صدای بمِ ناشی از بلوغ، فریاد زد آخجون فردا تعطیله...

و ای کاشی که من هم تو دلم گفتم و وقتی زیر نویس شبکه خبر رو دیدم، به همون اندازه خوشحال شدم!

بانو جان... از بیرون که نگاه می کنن، فکر میکنن، ما آدم های خوشحال از تعطیلی، تنبل هستیم!

اما اشتباه می کنن... حتی تنبل ها هم تنبل نیستن!

در واقع، وقتی آدما از کاری تعطیل میشن، از این خوشحال میشن که می تونن به کاری دیگه بپردازن...

دانش آموزا، به دیدار دوستاشون و کارِ بازی کردن!

دانشجوها، برای پرداختن به کارهای جانبی دیگه شون...

پدر و مادرها و به خصوص پدرها، برای این خوشحال میشن که می تونن، یک روز شاد کنار خونواده بسازن... اگه تنبل تر! نباشن و نخوابن

اما عاشق ها...

عاشق ها خوشحال میشن چون می تونن  بیشتر برای معشوق وقت بذارن... حتی شده در قالب خیال و در نوشته ای جدید که شاید کمی درخور محبوب باشه اینبار...

آری بانو جان... خوشحالی از تعطیلی به خاطر تنبلی نیست... چون هیچ تنبل واقعی نداریم...

آدما چون در حرکت و کار هستن، آدمند.

اگه کار نکنند، از آدمیت عدول می کنن و حتی از حیوانیت عقب تر میرن...

میشن حتی جماد... و بل هم اضل!

اصلا جماد رو هم که با چشم دیگه ای ببینی، می بینی از اجتماع اتم هایی هستند که در متحجرانه ترین حالت، حتی در نزدیک صفر مطلق! باز هم چون فنری کشیده و رها می شن! 

و درونشون باز هم  الکترون های عاشق تا ابد اگه فرصت داشته باشن، به دورِ هسته و محبوبشون به انواع مختلف! رقص کنان! می گردن!

فکر کن اگه از وصال و عشق و... نا امید بشن، سقوط می کنن، هم خودشون نابود میشن و هم ماده ای که جماد و گیاه و حیوان و آدمیزادِ عاشق ازش ساخته میشه، نابود میشه.

و اگه باز هم چشم دیگه ای بسیار قوی تر داشتی و تا بی نهایتِ ذرات، به عمق وجود نفوذ میکردی، میدیدی که هیچ کدوم تنبلی ندارند و تعطیل واقعی نمیشن که اگه این طور میشد، زنجیروار، باز هم به عدمِ آدمیزاد، منجر میشد.

آری بانوی عزیزتر از جانم که خودت هم عزیزتر از جان هایی داری... این تعطیلی نسبی هست و خوشحال شدن از اون، به خاطر امکان اشتغال به کاری جدیده...

...

بانو جان راستی نگران نباشی ها

من هم دعا می کنم و انشاءالله خداوند به لطف خودش، سلامتی رو به عزیزتر از جانت بر میگردونه و تو باز هم با خنده هاش می خندی و سفت در آغوشت میگیریش

پس شب به خیر به امید صبحی که خبر سلامتی عزیزتر از جانت رو بشنوی

شب به خیر عزیزتر از جانِ ناقابلم

دوستدار همیشگی تو

باغبان

روزِ شصت و هشتم (آسمان شهر ری)

به نام هستی بخش احساس

سلام بانو

صبح قشنگ جمعه ت به خیر...

صبحی که انگار آفتاب یِکَم شفاف تر از روزای دیگه می تابه.

انگار آلودگی یه اپسیلون کمتر شده باشه.

البته هنوز بیرون نرفتم. این حس رو از نور شفاف تری که از پنجره خونه دایی اینا داره می تابه روی فرشِ پذیرایی، اونم تو شهر ری...! تشخیص دادم.

کاش تشخیصم درست باشه.

...

صبحت به خیر جانم

صبحی مثل همون صبحی که شب قبلش ندای صاحب الزمان رو شنیدیم و از اون به بعد، نفس هامون رو راحت تر میکشیم.

حتی تو آلودگی که شاید از ظلم دنیا! شدیدتر شده باشه.

اون صبحی که تو هم مثل همه، همه نگرانی هات رفع میشه...  از کوچکترین تا بزرگترین نگرانی هات...


بانو جان مدت زیادیه که درس جدیدی تو کلاست! نذاشتی... همون کلاسی که منم توش ثبت نام کردم... البته درسِ کلاس دیگه ت رو دنبال می کنم. همون که رسما! ثبت نام نکردم... اما اجازه دادی از پشت پنجره کلاس، تخته سیاه! رو نگاه کنم و منم یاد بگیرم... یا بگیرم به امید اینکه سوالاتم سوال های بچه های تو کلاس هم باشه... تا این طوری پا به پای کلاست جلو بیام.

کاش ساعت کلاسات رو بیشتر کنی تا زودتر ما شاگرد تنبل ها هم یاد بگیریم.

من شاگرد تنبلی که دیگه قول دادم تنبلی رو کنار بذارم.

هم به تو  و هم به استاد درسِ دنیایی ام و هم به خودم.

...

بانو جان الان تنبلی رو کنار گذاشتم و از پشت پنجره، آسمون شهر ری رو دیدم... و دیدم زهی خیال خوش از دیدن آسمان آبی...

آسمون هنوز خاکستریه... خاکستریِ روشن، به لطف تابش آفتاب عالم تاب...

کافیه به غروب نزدیک بشیم تا خاکستریِ تیره وحشتناک خودنمایی کنه... اون زمانی که برگشتیم خونه و دوباره تنهایی غالب میشه و دوباره غم دوری از تو ...

بگذریم بانو...

چون صبح ها باید زیباتر نوشت... فقط برای تو...

پس صبح یا نزدیک به ظهرت به خیر بانو جان

صبح به خیر عزیز تر از جان ناقابلم

دوستدار همیشگی تو

باغبان


شب شصت و هفتم (بحث سیاسی)

به نام هستی بخش احساس

سلام بانو جان

سلام فرشته مهربونم

بانو خوش به حالت که الان حتما تو خونه خودتونید و همه کنار هم بدون جر و بحث... اونم سیاسی.

جات خالی نباشه! خونه داییم هستم و همه دارن بحث سیاسی می کنن و سرسام گرفتم.

خوبه قبلش تو خونه و تو ماشین چند بار با هم قرار گذاشتیم که رسیدیم اینجا، با دایی بحث نکنیم...

با دایی بحث نکردیم... اما پسر اون دایی دیگه م که اومد، بحث بالا گرفت.

اونم ساعت ۱۱ شب وقتی همسایه های دیگه می خوان استراحت کنن... عجیبه که کسی نیومده اعتراض!!!

اینجا از همه چی بحث میکنن. از بنزین از اختشاش! از همسران پیامبر!!!

بعد خسته میشن میرن سراغ بحثی دیگه و من فقط سکوت...

البته تو ماشین که بودیم، سر اون مسئله ای که می دونی، با خواهری که معرف حضورت هست، بحث شدید کردم و بعد دیگه شدم سکوت... تا اینکه خودش اومد با سوال کردناش، ارتباط رو به اصطلاح اصلاح کنه.

اما خودش خوب میدونه که هیچ وقت، طرز فکرش رو قبول نمی کنم. با این حال خب بعضی وقتا سوال داره و قهر دائمی به نفعش نیست.

...

امروز اونم به بحث های سیاسی اضافه شد و باز الحمدلله تو سیاست توافق داریم...

اما به هر حال الان اوضاع آرومه... حرفای سیاسی تموم شده  و حرفای معمولی دوباره شروع...

خب حتما به این نتیجه رسیدن که با این جر و بحث ها، شرایط کشور تغییر نمی کنه... یعنی به نظر اینا اهمیت نمی دن که اوضاع تغییر کنه... نه اینا... بلکه حتی اگه تو خونه شما هم بحث بود، همین بود... به خصوص تو این دولت تدبیر و امید!!!!

...

خب خدا رو شکر الان راس ساعت ۲۳:۳۳دقیقه نصف مهمونا یعنی همون عوامل بحث سیاسی داغ و عاملای سرسام من، رفتن

حالا شاید بتونم یکم درس بخونم

اونم به لطف دهه هفتادی هایی که امتحان شنبه رو انداختن دوشنبه واستادم قبول کرد.

وگرنه عمرا امروز میومدم مهمونی

فقط همین درس مونده و پایان نامه ای که فکر نکنم کار خاصی داشته باشه. 

چون همش تئوریه و باید به جواب درست برسم... گوش شیطون کر، اوایل ترم چهار فکر کنم بتونم دفاع کنم و بعدش انشاءالله برسم به اون کار بزرگی که تو سر دارم.

نمی دونم امشب چقدر بتونم درس بخونم؟

اصلا فرصت میدن؟

یا شاید خاموشی بزنن.

خاموشی زدن هم خوبه... به جای درس خودن، فرصت دیدن دوباره رویای تو رو دارم.

رویای شیرینی که کاش تموم نشه تا وقتی که به واقعیت بپیونده.

رویای تماشای و وصال فرشته مهربونم... تو زیباترین آرزویم تا ابد...

بانو جان... برای تو هم بهترین و زیباترین رویاها رو آرزو دارم.

شبت به خیر

دوست دار همیشگی تو

باغبان


روز شصت و هفتم (به امید وصال)

به نام هستی بخش احساس

سلام

صبحت به خیر بانوجان

صبحت به خیر نازنینم

صبحت به خیر که هرچند این صبحم آلوده ست، اما اگر خدا بخواد، به باد فرمان وزیدن میده و باد هم کار آلودگی رو یکسره میکنه... حتی بهتر از باران.

امروز حالت چطوره بهترین معلم زندگیم؟

راستی نمی دونم مثل نشستن بیرون از گود یا بهتر بگم آواز دُهُله این معلمی یا حسی که دارم واقعیه؟

حس اینکه با تمام سختی هایی که داره، اما لذتش اون قدر بیشتره که همه سختی ها رو میشوره و میبره؟!

به خصوص وقتی یه شاگرد خوب تربیت کنی و با دیدنش سرِ ذوق بیایی؟

باید حس بسیار زیبایی باشه... مثل حس پرورش یک درخت مثمر، از یه دونه کوچولو... بلکه حتی زیباتر

فیلسوفا میگن اون دونه کوچولو، بالقوه همون درخته.

اما تا شرایط فراهم نشه، اون قوه درخت بودن، فعلیت پیدا نمی کنه.

مثل شرط یک پرورش دهنده ماهر... یکی که بدونه کِی این دونه رو آب بده و کِی دما رو تنظیم کنه و کِی نور خورشید لازم داره و کِی...

تو هم یک پرورش دهنده مثل پروردگار هستی... پروردگاری که بذر علم و هوش و استعداد رو در نهاد کودکان، قرار میده و میفرستتشون به دنیا... تا معلم های مهربونی مثل تو، تحویلشون بگیرن و این بذرها رو رشد بدن... نهال بسازن و بعدهم اون درخت زیبایِ منشاء دانش رو.

بانو جان... خیلی وقت بود نمی نوشتم و فکر نمی کردم بتونم این طور بنویسم. اما تو معلم مهربون با یَد بیضا رو که دیدم، دوباره رشد کردم و دوباره نوشتم و دوباره نیروی همتی تو خودم حس کردم که فکر می کنم می تونم دنیا رو جابجا کنم.

از خودم تعریف نمی کنم عزیزتر از جانم.

اگه تو نبودی... اگه تو رو نمی دیدم، هرگز جایی دیگه برای نوشتن نمی ساختم... هرگز همت واقعی نمی داشتم‌... هرگز...

تو اومدی و تو رو دیدم و فقط همون نگاهِ تو، باعث همه این ها شد. همون نگاه و همون کلام مهربونت... کلام مهربون آشنایی معلم و شاگرد تو اولین روزِ تحصیل...

فکرش رو بکن اگه درس رو شروع کنی، به کجاها که نمی رسم... به کجاها که نمی رسیم...

کاش اعتماد کنی و دستای زحمت کشیده ت رو به دستای من بسپاری... می بینی که منم می تونم مثل شاگرد عزیزت، برات مایه آرامش بشم. می تونم آرامش اصلی رو برات به ارمغان بیارم. می تونم هرچی از دنیا بخوای رو بهت بدم. می تونم...

کافیه بهم اعتماد کنی و اون نگاه محبت آمیز و کلام دلربا رو هر روز بهم داشته باشی... نگاه و کلامی که یک مرد لازم داره تا پشتش گرم شه و بتونه، بی وقفه جلو و جلو و جلوتر بره... بتونه مرزهای سخت رو به راحتی پشت سر بذاره.

می دونم بانو... می دونم هر چی میگذره و اوضاع غیر قابل پیش ببنی تر میشه، این اعتماد کردن سخت تر و سخت تر میشه. اما هر تضمینی بخوای میدم تا اعتماد کنی... تا باورم کنی... باورم کنی که اگه الان اونجایی  که ادعا می کنم نیستم، چون تو رو کنارم نداشتم.

اما با این حال با نیروی همون یکی دو نگاهِ مهربونت، شروع کردم و ادامه میدم... میرم جلو به امید خدا...

خدایی که براش همه کارها به یک اندازه آسونه... اما خب قرار گذاشته معمولا کارها با اسبابش انجام بشه... پس منم اسباب کار رو فراهم می کنم. همت و پشت کار و علم و آینده نگری و...

حتما خدا بعدِ فراهم شدنِ  این اسباب و شروعِ کار، نتیجه رو بهم نشون میده و امیدوارم با دیدن نتیجه، تو هم اعتماد کنی...

تو زیباترین آرزویم تا ابد.

تو لایقِ بهترین ها

تو...

بانوی عزیزم... نازنین فرشته ام... صبح قشنگت به خیر

به امید دیدار دوباره روی ماهت.

به امید شنیدن صدای نازِت.

به امید وصالِت...

...

دوستدار همیشگی تو

باغبان