یا مقلب القلوب و الابصار

به نام هستی بخش احساس

سلام به بانوی مهربانم

سلام به محبوب من

سلام و باز هم تبریک به مناسبت سال جدید...،  و باز هم تبریک به مناسبت ولادت حضرت علی ...، و تبریک به مناسبت مبعث رسول خدا

بیش از 14 روز فرصت داشتم که اینجا را به روز کنم. اما نکردم. در واقع مطلبی مفصل که سر تو را درد نیاورد، نداشتم. تنها داشته هایم همان شب به خیرها و روز به خیرهای این روزها در آن جایی که هر روز می بینمت! بود.

همان هایی که مرا قابل دانستی بعضی وقت ها تشکر می کردی و این بسیار برایم ارزشمند بود و هست و خواهد بود.


حتما با خودت فکر می کنی چه مطلب درخوری آورده که بعد از این همه مدت می خواهد اینجا را به روز کند؟!!!

خودم می دانم هیچ چیزی درخور تو ندارم و نخواهم داشت و توجه تو لطفیست بسیار بر من.

اما میگویم

چیزی که امشب الهام بخش من شد، دعای سال تحویل است. همان عبارت اولش 

همان یا مقلب القلوبش.

آخر، با تمام وجود باور دارم که این خداست که مقلب القلوب است. 

درست از همان روزی که نوشته هایت را دیدم

درست از همان روز رای گیری

درست از همان روزها، آرام آرام قلب یخی من آرام آرام دچار انقلاب شد. 

و درست در همان روزهایی که وعده نگین! دادی، اولین نقطه عطف انقلاب قلبی من صورت گرفت. اولین بار مصمم شده بودم تو را ببینم و تو را بخواهم. تو را از خود و از خانواده ات که البته یعنی از خدا!

باور دارم قلبی که هر روز دارد منقلب تر می شود را خدا کنترل می کند. آن هم این روزهای عزیز

اما خب این دلیل نمی شود که خداوند جواب مثبت تو را به من تضمین دهد.

شاید قرار است امتحان شوم در نیت. شاید...

اما اگر آن مژده را بدهی و تو هم منقلب شده باشی... آنقدر که جوابت مثبت باشد و بعد هم خانواده ات مقلب القلوب شوند... آن هنگام همه در یک امتحان الهی مشترک زیبا قرار گرفته ایم و خداوند زیباترین سوالات را اپن بوک از ما می پرسد

وااااای

احساس می کنم از ذوق خیالی دارم از هر دری حرف می زنم و خنده دار شده ام.

اما خوب است اگر فقط ذره ای باعث  شوم لب های تو به معنای شادی، تغییر حالت دهند، بسیار بسیار بسیار برد کرده ام

خب دیگر بیش از این هر چه بگویم گزافه خواهد شد

باز هم برایت بهترین آرزوها را دارم، عزیزتر از جانم

نومید، نتوان بود از او؛ باشد که دلداری کند

به نام هستی بخش احساس

سلام به بانویِ بهترین و زیباترین آرزوهایی که ممکن است داشته باشم.

سلام به بانوی پُر احساس، در شب هایی که تنهایی تا صبح، لحظه ها را می شمارد. لحظه هایی که هنوز لیاقت پیدا نکردم با تو شریکشان شوم.

سلام محبوب من

سلام بانو

نوشتی: "دلبر که جان..." کامل نمی کنم تا خدای ناکرده اگر چشم نامحرمی افتاد، در این زمانه که هنوز تصمیم نگرفتی، پیدایم نکند و رسوا نشوَم. که البته رسوایی من هییییچ اهمیتی ندارد. این آبروی توست که از همه چیز مهم تر  است و من پر تلاش خواهم بود در حفظ آن.

به سبک نامه های دهه شصتی مینویسم که: 

"حالت چطور است؟ امیدوارم هیچگونه کسالتی نداشته باشی. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشی، ملالی نیست جز دوری شما:)

راستی! با خانه تکانی چه میکنی؟ کاش خداوند خستگی های به خصوص این روزهایت را از تنت بیرون کرده و به من منتقل می کرد. راستی دیدم که با خواهرزاده نازنینت شب نشینی کرده ای و احتمالا برایش کارتون گذاشتی تا ببیند."


بانوی من کاش این شب ها آرامش بیشتری نسبت به باقی شب ها داشته باشی و با خاطری آرام بخوابی.

کاش ...

نمی دانم چرا حرف هایم یادم رفت ؟!!!

باز هم بهترین شب ها را برایت آرزومندم



امیدوارم حالت خوب باشه

به نام هستی بخش احساس

با اینکه یک روز از آخرین جواب به پیامم گذشته، اما باور می کنی انگار که این یک روز برایم یک هفته طول کشید. باور کن انگار که یک هفته ست صدایت (کلماتت) را نشنیدم (ندیدم)

اما انشاءالله حالت خوب باشه  (ایموجی دعا)

صدایی دلنشین

به نام هستی بخش احساس
همان روز اول، همان هنگام که در پیاده رو از تو" سین" سلام را شنیدم... آری همان روز، صدایت را بسیار دلنشین دیدم (شنیدم).
آری از همان روز...
باور می کنی که تا به حال چنین صدایی دانشین نشنیده بودم. صدایی مملو از محبت، سرشار از عشقی که دنبال لایقش می گشت. انگار که حوریه ای از بهشت را خداوند مجسم کرده باشند.
البته حوریه ها را تا کنون ندیده ام. حتی در خواب. اصلا به ایشان هم علاقه ای ندارم. آخر وقتی که از همجنس های خودم (آدمیان) در بهشت هستند، مرا چه حاجتیست به حوریه؟!
تازه گفته اند انسان ها، زیباتر از آن ها می شوند...
نمی دانم؟! شاید خداوند وقتی دغدغه مرا از کیفیت و چگونگی بهشت و  آدم ها، در آن دید، تو را نشانم داد تا بگوید:"ببین! ببین این یکی از همان هاست. از همان هایی که تو دوست داری. در نهایت لطافت، در نهایت عشق و دوست داشتن. آنقدر که صدایش هم لطیف ترین صداهاست. فقط یک چیز را بدان. این بنده مقرب من است و تو البته هنوز با گناه، دست و پنجه نرم می کنی. با این حال بنده مقربم را به تو نشان دادم، تا ببینم چند مرده حلاجی...!"
آری خداوند تو را به من نشان داد. تو را با تمام ویژگی های مثبت ممکن نشانم داد و اکنون در بوته آزمایش تو و خدایم هستم. آزمایش خواستن عمیق. آزمایش عشق عمیق. آزامایش ابراز آن. آزمایش تلاش برای بدست آوردنت!
پس از دیدار اول، دیگر هم تصویری حقیقی از تو خیال می کردم و هم با طنین صدای دلنشینت، تپش قلبم را کنترل...
تا این که دوباره مرا طلبیدی . در خوف و رجاء این بودم که آیا باز هم با لبخند، پذیرایی ام می کنی یا نه؟ آن هم پس از آن همه نگرانی ها و ناراحتی هایی که ابراز داشتی.
پس وقتی که پله مترو، تو را بالا و بالاتر می آورد و صورتت را نگاه کردم و آن لبخند همیشه دلنشین و نگاه غمزه ات، دیگر به من اثبات شد که چقدر لطف بی حد و حصری داری...
چقدر مهربانی حتی وقتی که نگران و ناراحتی...
چقدر...
...
می دانی بعضی وقت ها بعضی حسرت ها دائمی می شوند.
این حسرتی که می گویم، همان تقدیم نکردن شاخه گل به تو در همان درب ورودی متروست.
اما این بار اگر اجازه پیدا کنم و لایق شوم، دیگر هیییچ نگاهی برایم مهم  نخواهد بود، این بار به استقبالت خواهم آمد و در برابر دیدگان همه، انشاءالله یکی از زیباترین حوادث دنیا را رقم خواهم زد.
زانو نمی زنم چون شاید عکسمان را بگیرند و در همه جا پخش کنند.
اما شاخه گلی، باز با رنگی متفاوت از همیشه، دودستی گرفته و دستانم را صاف نگه داشته رودر روی تو از صمیم قلب تقدیمت می کنم.
این بار اگر اجازه یافتم، پس از صرف ناهار، می خواهم در کافه ای دنج با تو چای یا قهوه و یا هرچه دوست داری بخورم. می خواهم پس از آن بازارها را متر کنم تا عادت بد دوست نداشتن بازارگردی را از خودم دور کنم. که خواهم توانست انشاءالله.
این ها همه باز منوط خواهد شد به اجازه تو و تصمیم تو
کاش همان طور که آخرت را به من قول دادی، دنیا را هم قول دهی. کاش در دنیا هم لایقت شوم. هرچند که همان آخرت هم منوط است به پاک شدنم از گناهانی درخور آتش است.
کاش همین دنیا پاک شوم تا مانند جدمان "آدم" که حوا را نشانش دادند و از خداوند حوا را خواست، خداوند تو را در باغِ بهشتی پدربزرگت نشانم  دهد و بگوید، باغبانی با وفا می خواهند و تو را در اولویت قرار دادم....
کاش...
کاش...
کاش...
 

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز:)

به نام هستی بخش احساس

سلام بر بانوی مهربانی ها

سلام بر محبوب من:)

امروز که دوباره تو را با لبخندی بر لبانت دیدم، دوباره روحم تازه و جانم جلا گرفت. درست مثل کاراکتر بازی های رایانه های که خونش در حال اتمام است و ناگهان، قلبی بر سر راهش می بینید و آن قلب، خونش را پُرِ پُر می کند.

امیدوارم امروز دست کم ثابت کرده باشم که هرگز جسارت نکرده و تو را برای خودم، قطعا دستیافتنی ندیده باشم. هنوز هم مانند گذشته در خوف و رجا بوده و البته حسی بسیار زیبا هستم. حسی که عاشق را در عین امیدواری، وادار به تلاش بیشترِ خستگی ناپذیر می کند.

محبوب من! اکنون خودم را به جای آن شاگردی تصور می کنم که استادش، اعتماد کرده و برگه امتحان را به خود شاگرد داده تا تصحیح کند و من می خواهم زودتر از تو این کار رو کنم.

اما من جواب های درست را تصحیح نخواهم کرد. تنها اشتباهاتم را می شمارم.

درست مثل  روالی که شهدایی همچون دایی خودم پیش گرفتند و اعمال روزانه شان را ثبت می کردند ( پیامبر اسلام: حاسِبُوا اَنْفُسَکُم قبلَ اَن تُحاسَبُوا)

اما من جواب های درست را تصحیح نخواهم کرد. تنها اشتباهاتم را می شمارم.


اولین اشتباهم، گلی بود که در کنار تو دستم بود، اما افقی. چرا نباید عمودی و رودر رویم و با افتخار نگهش می داشتم؟ مگر جُرم بود. خیلی ها خیلی کارهای بووووق می کنند  در عمومی و بی خجالت!! من اما اگر این کار را می کردم، یقیناً امر به زیباترین معروف ها، کرده بودم و بهترین تاثیرها را برای دیدگان کنجکاو، به ارمغان می آوردم.

دومین اشتباه: البته مطمئن نیستم. ولی بعضی وقت ها که در آینه نگاه می کنم، می بینم چهره ام کمی درهم هست. با خودم میگویم نکند آنجایی که با لحن اعتراضی به تو گفتم که چرا چنین فکری کردید و از من ناراحت که فکر کردم شما را قطعا دستیافتنی دیده ام...
با خود می گویم نکند در هنگام این حرف اعتراضی ام، چهره ای درهم کشیده از من، تو را نگاه می کرد؟

سومین اشتباه: اشتباه سومم، ناگهان احساسی شدنم بود. البته یقینا تو هیچ حرفی نزدی و یقین دارم، از حرف هایی که خودم می زدم و همزمان به چیزی که می گفتم فکر می کردم، بغض کرده و تا مرز ترکیدن، پیش رفتم.
می دانم این را شاید نقطه ضعف بزرگی ببینی  و در تصمیمت بسیار موثر افتد. اما کاش بتوانم نوع این حس و حدش را دقیق بگویم تا فرصتم را بیهوده، نسوزانده باشم.
می خواهم بگویم که این حس، تنها وقتی می آید که من شروع کنم و از خودم دفاع کنم. چه به زبان بیاورم یا حتی در ذهن مرور کنم. آن هم دفاع در برابر کسی که بسیار دوستش داشته باشم. مثل پدر و مادرم  و صدالبته محبوبی چون تو.
البته خوب یادم است که 15 سال پیش وقتی از خودم دربرابر حرف پدر و مادرم دفاع می کردم، هنوز به چنین بغضی در برابرشان دچار می شدم. اما سال هاست که نگاهم به این دو عزیز عوض شده و هیچ دلخوری از ایشان ندارم که منجر به بغض شود.
اما امروز در دفاع از خودم در برابر تو (دفاع از اینکه صادق هستم و قابل اعتماد و ... خیلی چیزهای دیگر) هرچند بسیار بسیار بسیار ناچیز... دلخور حتی در ناخودآگاه ذهنم آن هم بسیار کم، کمی بغض کردم.
پس ایمان دارم که وقتی این علاقه ام به تو هر روز عمیق تر و عمیق تر شد (البته به شرط اجازه تو و پدر و مادرت و رفتن زیر یک سقف) ارزش بالای تو برایم آنقدر بالاتر و بالاتر می رود که هییییچ واکنشی از تو مرا دلخور نکرده که بغضی ایجاد شود. در عوض همتم را صدچندان کرده تا همیشه رضایت خاطر در چهره ات بنشانم.
شاید بگویی چرا این ها را حضوری نگفتم. در جواب باید بگویم که وقتی  گفتی:  "من به تو که چیزی نگفتم.... چرا...؟"،  خودم هم ناگهان یادم رفت که دقیقا به چه علتی این طور حساس شدم!!!

باز هم بگویم که این دفاع، دفاع در برابر چیزی مثل جر و بحث و دعوا نیست که حتی پدر و مادرم بعضی وقت ها نگران می شوند. بلکه این دفاع نوعی تلاش برای اثبات خودم در برابر کسی است که بسیار دوستش داشته باشم. و وقتی این دوست داشتن به نهایت عمیق شود، دیگر دفاعی درکار نخواهد بود و همه اش می شود تلاش برای برآورد رضایت تو. حتی قهر هم کنی، زمانی که تا آشتی طول بکشد، زمانیست که من در تدارک بهترین و زیباترین بهانه آشتی کنان هستم.

اشتباه چهارمم: فکر کنم باز هم زیاد وراجی می کردم و تو ناچار، گوش می دادی. دنبال بهانه بودم که حرفی جدید بزنم و حواسم نبود تو در فکر لاک قرمزی هستی که باید تهیه کنی. شاید شاید شاید ظاهراً کمی و البته بسیار کم در اینجا حق با من باشد. اما به واقع این در زندگی آینده به شرط اجازه تو و پد و مادرت،شاید مشکل ساز شود. 
که من دارم چیزی می گویم و نمی فهمم در فکر تو چه می گذرد؟ زیرا که اولویت را اشتباه فرض کردم (آن هم  حرف هایی که میزنم است). اما درست این است که بفهمم تو چه می خواهی و به چه فکر میکنی. (چیزی که خیلی از مردان ایرانی،( اکثرشان) در آن ضعف دارند. اما من انشاءالله از دسته آن اقلیت هایشان هستم)

پ.ن: در مورد دوستی و دوست صمیمی داشتن، حرف زدیم. راستش را بخواهی خوب که فکر می کنم، انگار قضیه انرژی گذاشتن فقط در مورد تو صدق می کند. نه دوست های صمیمی دیگرم. مثلا همین علی  که تصویرش را دیدی. چه انرژی گذاشتنی است که سالی دو یا نهایت سه بار حالش را میپرسم؟!!!
یا آن دوست دیگرم که به بهانه کار، هر هفته نائل به دیدارش می شوم.
می دانم مرزهای تعریف دوست صمیمی را با این حرف هایم جابجا کردم :)))
اما به لطف این دوستان دهه هفتادی ام، به زودی اصلاح خواهم شد. امیدوارم باور کنی که اصلاح شدنی هستم :)
باز هم بی نهایت سپاس از لطف امروزی که به بنده داشتی:)